|
خاطرات جوجو من و زندگیم
|
|||||
|
گاهی زندگی آدم اینقدر شلوغ میشه که وقتی برای آپ کردن این وبلاگ بیچاره باقی نمیمونه! داشتم با ریحانه هم اتاقیم از صرفه جویی حرف میزدم و
اینکه باید هزینه هامون و کمتر کنیم و الا تا آخر ماه باید کاسه به دست کنار
شهروندان تکدی گرمون به کار مشغول شیم که میگه اگه وقت اینکارو داشتیم بازم خوب
بود! خولاصه که تصمیم گرفتیم اینقدر به این رستوران و به
اون فست فود سرک نکشیم و هنر آشپزی رو در خود زنده کنیم! در پی این احوالات و تصمیم, مشغول
درس خوندن شدیم و ساعت ها گذشتند و ما که دیگر وقتی برای تهیه غذا نداشتیم
سرخوشانه تصمیم به خوردن شام در رستوران زیبای دانشگاه کردیم. ریحانه که فضای سنتی رستوران او را مبهوت ساخته بود
کاسه ای از قسمت سلف سرویس برداشت و مشغول انتخاب بیش غذا شد, من نیز به تبعیت از
دوست شفیقم کاسه ای برداشته و مقداری از مواد را درون کاسه ریختم میزی را انتخاب
کرده و نشستیم. من باقالی بلو با گوشت انتخاب کردم و ریحانه چلوکباب و بعد از
آوردن غذا آنها را نیمه کرده در بشقابمان طوری که هر دو از هر دو غذا مستفیض شویم.
بعد هم از گارسونی که در آن نزدیکی بود خواستیم که عکسی به یادگار از ما بیاندازد
تا لحظه ای از خاطرات دانشجوییمان را بدین ترتیب جاودانه سازیم. خولاصه که با ریحانه قرار گذاشتیم دیگر به فکر صرفه
جویی نیافتیم چون ولخرج که بودیم اینقدر برای یک شب هزینه نمی کردیم که حال هزینه
کردیم!! بین خودمان بماند؛ قرار است این هفته تمامن نازنین
بخوریم. شاید دل سوخته مان اندکی آرام شود!
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 29 آبان ماه سال 1390 توسط جوجو
سلام دوستای عزیز با بچه ها تصمیم گرفتیم چون اتاقمون خیلی خالیه چند تا پوستر بچسبونیم به در و دیوارش. خلاصه که آخر هفته که داشتم برمیگشتم خونه تو راه دو تا پوستر خریدم که یکیش عکس انریکه بود و اون یکی هم عکس یه نی نی ناز و خوشگل. با کلی ذوق و شعف آوردمش خوابگاه و با بچه ها تصمیم گرفتیم پوستر نی نی رو بالای تخت ریحانه بزنیم(آخه خیلی بچه دوست داره!) انریکه رو هم کنار در ورودی. هیچی خوابیدم و صبح بیدار شدم و با کمال تعجب دیدم که انریکه ام نیست! کمی این طرف و اون طرف رو نگاه کردم و دیدم که پوسترم روی در کمدم به صورت نامرتبی چسبونده شده, اونقدر عصبانی شدم که از گوشام داشت بخار بیرون میزد. وقتی از ریحانه و زری جریان رو جویا شدم غهمیدم که زهرا صبح که می خواسته نماز بخونه پوستر رو به خاطر اینکه جلوش بوده یعنی به سمت قبله بوده کنده و چسبونده رو کمدم! اینو که گفتن دیگه عصبانیتم بیشتر شد. آخه من نمی فهمم چه ربطی داره که پوستر رو از جاش بکنی, خوب نگاهت به مهر باشه و نمازت رو بخون انریکه بیچاره ی من به تو چکار داره؟!! خولاصه که هیچی نگفتم و عصبانیتم رو خوردم. زری یه جاجورابی خوشگل گرفته که یه عروسک بامزه بهش چسبیده ما هم وسایل خورده ریزه رو توش میریزیم و کنار در آویزونش کردیم. یه ساعت دیواری هم که عکس یه خروس روشه هم بالای اون نصب کردیم. جمعه که اومدم خوابگاه دیدم جاجورابی چرخیده و روش به دیواره! تعجب کردم اما گفتم شاید یکی دستش خورده و چرخیده اما فرداش هم دیدم که ریحانه با تعجب به جاجورابی نگاه میکنه و از من میپرسه این چرا این شکلیه؟ نگاه کردم و دیدم که دوباره جاجورابی چرخیده و خندم گرفت نمیدونستم باید چی بگم! ریحانه گفت حتمن دوباره زهرا این شکلیش کرده نه؟ در حالیکه کمی عصبی و عاجز بودم گفتم آره حتمن کار خودشه. ریحانه اینبار عصبی شد و گفت که کار زهرا درست نیست, حالا انریکه رو میگیم یه آدمه شاید حواشو پرت کنه یا هرچی که اون اعتقاد داره! اما آخه این یه عروسکه که اصلن وجود خارجی نداره چطور میتونه حواس کسی رو پرت کنه؟! منم به شوخی گفتم حتمن فردا هم میخواد خروس توی ساعت رو بکنه!! واقعن نمیدونم باید از دست این دختر چه کار کنم! بچه ی خیلی خوب و مودبیه اما کمی کفر آدم رو بالا میاره! ما از این بدتراش هم دیدیم پس خدا رو شکر. خدا خودش هدایتش کنه.
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 آبان ماه سال 1390 توسط جوجو
|
|||||